سبد خرید

شاهنامه

داستانی از شاهنامه

شاهزاده و چوپان:

شبی قیرگون ماه پنهان شده

به خواب اندرون مرغ و دام و دده

چنان دید سالار پیران به خواب

که شمعی برافروختی ز آفتاب

سیاوش بر شمع تیغی به دست

به آواز گفتی نباید نشست

که از خواب نوشین ، سر آزادکن

ز فرجام گیتی یکی یاد کن

که روز نوآیین و جشنی نو است

شب سور آزاده کیخسرو است

یکی از شبها که فرنگیس در کاخ پیران منتظر تولد فرزندش بود ، پیران (سپه سالار توران )در خواب دید : «سیاوش با شمشیری از راه آمده و فریاد انتقام سر داده است و به پیران می گوید روزگار کیخسرو فرارسیده ، برخیز و جشنی بر پا کن ….» پیران وحشت زده از خواب بیدار شد و همسر خود(گلشهر) را بیدار کرد و گفت : « برخیز و نزد فرنگیس برو که سیاوش به خواب من آمده است .» گلشهر با شتاب نزد فرنگیس رفت و از دیدن کودکی تازه به دنیا آمده ، شگفت زده شد.خندید و برپیشانی فرنگیس بوسه زد . پرستاران کودک را شستند و در پارچه ای پیچیده به گلشهر دادند و او با شتاب به نزد پیران بازگشت و گفت : کنون پیش آی و شگفتی ببین بزرگی و ر آی جهان آفرین تو گفتی نخواهد مگر تاج را و گر جوشن و ترگ و تاراج را پیران که روی کودک را دید به یاد سیاوش افتاد و گریه کرد ، زیرا کودک چنان بود که گویی سیاوش بار دیگر به دنیا آمده است پیران کودک را نزد افراسیاب برد و او را ستایش کرد و سپس خبر تولد فرزند فرنگیس ( نوه افراسیاب ) را به او داد و گفت :

«این کودک از خوبی به تو مانند است ، از پهلوانی به فریدون و زیبایی اش تور ( نیاکان افراسیاب ) را به یاد می آورد . نظر من این است که گذشته را فراموش کنی و مهر کودک را در دل پرورش دهی . او را به چوپانان بسپری تا دور از دربار و بدون آگاهی از اصل و نژاد خود بزرگ شود .» افراسیاب با شنیدن این سخن و دیدن کودک ، از کشتن سیاوش پشیمان شد و به پیران گفت :

«هر چه خواهی انجام بده

و : مداریدش اندر میان گروه

به نزد شبانان فرستش به کوه

چنان تا نداند که من خود کی ام

به ایشان سپرده ز بهر چی ام

نیاموزد از کس خرد یا نژاد

ز کار گذشته نیایدش یاد

پیران از کاخ افر اسیاب شادمان بیرون آمد وکودک را کیخسرو نام نهاد،جشنی بر پا کرد وکودک را به همراه پرستار ی نیک اندیش به چوپان سپرد

آشنایی با شاهنامه فردوسی

داستانهای شاهنامه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

در حال بارگذاری ...